ايران صخره

Monday, January 16, 2006

ارباب ميمونها

افسانه ارباب ميمو نها
تمثيلي چيني و متعلق به قرن چهاردهم از ليو جي بخوبي مفهوم مورد غفلت واقع شده قدرت سياسي را آشکار ميکند :در استان ملوک الطوايفي چو پيرمردي از طريق ميمونهايي که به خدمت خود گماشته بود، زندگي را ميگذارند. مردم چو به وي ارباب ميمون ميگفتند .پيرمرد هر روز صبح ميمو نها را در حياط به صف ميکرد و به کهنسا ل ترين آ نها دستور ميداد تا بقيه ميمونها را براي
جمع آوري ميوه از بوته ها و درختان به سمت کوهها راهنمايي کند قانون اين بود که هرميموني ميبايست يک دهم ميوه هاي جمع آوري شده خود را به پيرمرد ميداد. کساني که از اين کارسر پيچي ميکردند بيرحمانه شلاق ميخوردند. تمامي ميمونها از اين زندگي دررنج بودند ولي هيچ يک از آ نها جرات شکايت نداشت .يک روز ميمون کوچکي ازديگر ميمونها پرسيد آيا پيرمرد اين درختها و بوته هاي ميوه را کاشته است؟ ديگران پاسخ دادند :نه آ نها در طبيعت رشد کرده اند ميمون کوچک دوباره پرسيد آيا ما بدون اجازه پيرمرد نمي توانيم ميوه بچينيم؟ ديگران پاسخ دادند آري ميتوانيم ميمون کوچک ادامه داد. پس چرا بايد به پيرمرد وابسته باشيم؟ چرا بايد به وي خدمت کنيم ؟حتي قبل از اينکه ميمون کوچک حرف خود را تمام کند همه ميمو نها ناگهان به آگاهي رسيده بيدار شده بودند.درهمان شب پس از به خواب رفتن پيرمرد، ميمو نها تورها و حصارهاي اطراف حياط را پاره کرده موانع را برداشته وخود را آزاد کردند. آنها همچنين ميوه هايي که پيرمرد درانبار ذخيره کرده بود را با خود به جنگل برده وهيچگاه بازنگشتند.سرانجام پيرمرد ازگرسنگي جان سپرد.يو-لي-زي ميگويد درجهان بعضي ازآدمها با حيله و نه با قوانين عادلانه برمردما نشان حکومت مي کنند. آيا اين مردم همچون ارباب ميمو ن نيستند ؟ اين آدم ها از ناداني خود آگاه نيستند به محض اينکه مردمان آ نها به آگاهي برسند، حيله هاي آنان ديگر کارگر نخواهد بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home